تبليغاتX
UnFaithful

UnFaithful

دیوار نوشته های من تنها

پرواز را بخاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط anita  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط anita  | 

کاش می شد

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهربانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل می بردیم

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

زندگی کوتاه است

زندگی کوتاه است

پس بیایید بگوییم به هم

دوستت می دارم

کار دشواری نیست

و بیایید بخندیم به غم ها با هم

حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همدم ما

من و تو می دانیم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند

آنچه می ماند و زیباست وفای من و توست

زندگی یعنی عشق

عشق را تازه کنیم

عشق را با همه ی قلب خود اندازه کنیم

زندگی کوتاه است

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

دوستت دارم

دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که هستی

بلکه برای آنچه که هستم

هنگامی که با توام



دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

بلکه برای آنچه که از من می سازی



دوستت دارم

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی



دوستت دارم

چون دست بر دل فسرده ام می نهی

زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی

ونور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که

تاکنون در ژرفا مانده بودند



دوستت دارم

چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی

نه یک کپر ، که معبودی در خور بنا نهم

کمک می کنی که کار روزانه ام

نه یک سر شکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد



دوستت دارم

چون بیش از هر کیش و آیینی

به رویش من یاری رسانده ای

فراتر از هر سرنوشتی

شادی را به من ارزانی داشتی

این همه را هدیه داده ای

بی هیچ تماسی ، کلامی ویا اشارتی

به این کار توانا گشته ای

چون خودت بوده ای

شاید دوست بودن در نهایت

به همین معنا باشد. . .

پس با تمام وجود

دوستت دارم. . .



دوستت دارم. . .

دوستت دارم. . .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

باران

یک شب از آبی چشمان تو باران بارید


آسمان دل من اشک فراوان بارید


نظم باران نگاه تو پس از یک رویا رفت


و آشفته ترین برف زمستان بارید


من نشستم که تو در خاطره ام بنشینی


و نشستی تو و یک ابر گلستان بارید


آسمان دل من صاف تر از آینه است


با نگاه تو هم از آینه باران بارید


یک شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

گذر زمان

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند

بر آن ها که می هراسند بسیار تند

 بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی

 و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است

اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
 خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

مرا فراموش نکن

پشت احساس عمیق دل من

شهری از جنس دل پاک است که اگر پا بگذاری آنجا

روی هر خشت و گلش نام خودت را خواهی دید  و اگر منت خود را به سرم بگذاری

قدمت روی نگاهم ای دوست

پشت احساس عمیق دل من 
با همه حادثه ها ، با همه دلتنگی 
یاد تو شیرین است 
و خدا می داند كه تویی پاكتر از آب زلال 
و تویی سبز تر از باغ وجود
 

بدان  زندگیم همچون گل است اگر سیراب از مهر تو نشوم پژمرده ای بیش نیستم 

مرا فراموش نکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط anita  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط anita  | 

هستی ام

تمام هستی ام را برگی کن!

  بر درختی بیاویز!

  خودت باد شو!

  بر من بوز!

  به زمینم بیانداز!

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

  خیالم راحت می شود

  جای پای تو، مرا

  و همه هستی مرا

  تقدیس می کند!



+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط anita  | 

عطر یاد
در شبستان خیال

عطر یاد تو چه آرام آمد

گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه

و چه آرام مرا پیدا کرد

و چه آرام مرا عاشق کرد

و چه آرام مرا رسوا کرد

در شبستان خیال

من تو را می جستم

زیر لب می گفتم:عشق را باید جست زیر این چرخ بلند

زیر بال و پر هر شا پرکی عشق هست

پشت هر پنجره ای نوری هست

زیر لب می گفتم: عشق را باید برد به بلندای خیال

ناگهان

عطر یاد تو چه آرام آمد

و چه آرام مرا پیدا کرد

و چه آرام مرا عاشق کرد

و چه آرام مرا رسوا کرد


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط anita  | 

بعد از این

بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمانانتخابی است که کردیم برای خودمان
این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند
خودمانآیینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم
دو مسافر همه در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان

دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط anita  | 

آي مرگ

آي مرگ !!

بگذار پيراهني از ابر بپوشم وباران بشوم.

بگذار در جزيره اي متروك نامش را روي صخره اي گمنام حك كنم.

بگذار با آبهاي سرگردان در كنار خانه اش جان بدهم.

آي مرگ!!

 آرام !بگذار يك بار ديگر شعرهايم را در آينه نگاه كنم !

بگذار يك بار ديگر عطر او به درونم سفر كند!

بگذار يك بار ديگر در مقابلش بايستم و در ستايش خورشيدي كه در قلبش نشسته است ،

شعر بخوانم!

به من فرصت بده!

فقط تا تكان خوردن پرده هاي اتاق وتا روشن شدن فانوسي كه روي ايوان اندوه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط anita  | 

پرواز

در نگاه کسانی که پرواز را نمی شناسند

هر چقدر بیشتر اوج بگیری

کوچکتر می شوی

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط anita  | 

دل

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط anita  | 

آخرین نگاه

 
هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم

نگاهی سرشار از عشق و محبت و صمیمیت.

امروز سالها از آن روز می گذرد،

ولی تو هنوز برنگشته ای.

صدایت در گوشم زمزمه می کند و نگاهت در ذهنم مجسم،

ولی من تو را می خواهم نه خیالت را.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط anita  | 

زندگی

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

                                   زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

                      
               زندگي رودي است جاري هر که آمد


                              کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت


               قاصدک  اين کولي خانه بدوش روزگار 


                               کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط anita  | 

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!....

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط anita  | 

خیلی سخته

خيلی سخته كه بغض داشته باشی ، اما دوست نداشته باشی که کسی بفهمه
خيلی سخته كه عزيزترين كسی که تو دنیا داری ازت بخواد فراموشش كنی
خيلی سخته سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری
خيلی سخته روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اونی كه فكر مي كنی به خاطرش زنده هستی

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط anita  | 

دو خط موازی

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي ادامه داد : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه زندگی شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم گفت : " دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند" و بچه ها گفته ی  معلم را تکرار کردند

+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط anita  | 

تو را می خواهم

چشمانت را براي زندگي مي خواهم . اسمت را براي دلخوشي مي خوانم .دلت را براي عاشقي مي خواهم .صدايت را براي شادابي مي شنوم .دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم. عطرت را براي مستي مي بويم. خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط anita  | 

تلخ ترین یادگاری ها

با تو ،رنگ های  این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو ،آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند
با تو ، زمین گهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر حریری است که بر گهواره ی من کشیده اند
با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو،سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
با تو من با بهار می رویم
با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو من در طلوع لبخند میزنم
در هر تندر فریاد شوق می کشم
در نای جویباران زمزمه می کنم
و با تو من در روح طبیعت پنهانم
بی تو من با بهار میمیرم
بی تو من در عطر یاس ها می گریم
بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگاری های من اند...
+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط anita  | 

بی تو تنهایم

بی تو تنهایم
ای صدای ریزش باران عشق
بی تو تنهایم و تو را می خوانم
با دلی که از احساس عشق به اندازه ی شهد گل های بهاری پر است
وبا صدایی که از ترانه ی بارا ن تهی است
بی تو تنهایم
در سکوتی از جنس فریاد و خواستن
در زندانی که هر لحظه تنگ تر می شود
ود در رویایی که تو در آن خورشیدی
برگرد که کودکی به هرم دستان بی نیاز تو محتاج است
برگرد که احساسی بی تو از ابر ها دور است
بی تو تنهایم
آیاحرفی برای گفتن داری ؟
+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط anita  | 

زمان


  به  ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن!می خواهد به تو حرف بزند،

عقربه هایش برایت دست تکان می دهد و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.

راستی ،  فردا چه نزدیک است! !!!!!!! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به 

کوچه های دیروز بروم. کنار خانه تو می ایستم و نامت را همه دیوارهای سنگی

یاد می دهم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط anita  | 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیست که نشونی تو رو نگیرم
به تو روزی می رسم من،که بمیرم
هنوز هم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه هم نمی جوشم
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط anita  | 

آنچه نامش را عشق گذاشتم

هوسی است زود گذر

شهوتی است بی پایان

آنکه او را معشوق خواندم

صیادی است بی رحم

شکارچی است بی رحم

من در این قصای خانه جهان محکومم

تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع



من در این زندان تنهایی اسیرم

تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط anita  | 

به یاد او

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط anita  | 

عشق تو کور کرد و کشت مرا

فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن

شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه

                                     می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه

شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد

                                فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد

اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟

                                   این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟

خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم

                                   یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم

دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم

                                 دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم  

تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو

                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط anita  | 

پس از تو

                                                               بعد از تو ...

بعد از تو دیگر نخواهم اندیشید

حتی به رویش گل های پژمرده ی باغچه

بعد از تو دیگر نگاهم به سویی نمی رود

حتی به سوی آسمانی که تمامی نگاهت درون اوست

بعد از تو دیگر لب به سخن نخواهم گشود

حتی اگر مرا وادار کنند به گفتن از تو

بعد از تو دیگر زندگی نخواهم کرد

حتی اگر عمری باقی مانده باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط anita  |